
یادم میاد هردو سر سجاده نشسته و حرف می زدیم به مامان از ابتلا و آزمایش گفتم واوهم مرا به نوعی تأیید می کرد . الان میدانم که من در برابر اعتقاداتش بسیار دور قرار داشتم حالا مامانم رفته ، سر سفره هفت سین کاسه حوضی شکلی برای ماهی عید گذاشتیم . من میدانم...
ادامه مطلب
تا به صبح باید گریست رسم مردان نبود فریب لیک کارها جملگی یک کاسه اند من شدم ماهی کوچولوی درون یک کاسه ای . آب آن کم باشدو کوچه اش مردم فریب نه که من رخساره ای در خور سرخی داشتم عمر من کم باشد و بازیم...
ادامه مطلب