
برگهای زندگی چون خزان آرام آرام می رود و روزهای باقیمانده چون برگ روزنامه ای کهنه از درون خورد می شود به راستی فغانم درآده و او هنوز مرا به روزی خاص شاید سوق می دهد . من جز انتظار فردایی بهتر چه می تو...
ادامه مطلب
تردید دارم وتردید وجودم را منقلب می کند ودر این تردیدها پایم با سستی همراهیم می کند مثل سعی صفا ومروه آیا در این حرکتها مزه شیرینی نهفته نمی دانم . ولی باورهایم مرا در انتظاری کهنه یاری می کند . چرا باید مجموع این باورها کوچک باشد ومن هراز گاه کوچکیم را در آینه خیال نظاره گر باشم . چادرم می لغزد واز روی سر سر می خورد ومن حتی در این نفسهای ممتد اورا می یابم . آیا من می توانم در ناقوس اندیشه های خود بیدار باشم واو نزدیک باشد . می خندد انگار در جملات لایتناهی رازی نهفته باشد ومن سرگرم هستم به آمدنش...
ادامه مطلب