تبسم بر لبانش نقش بسته و مرا نظاره می کند دیروز فراموشش شده انگار که من وسیله ای در دستانش هستم اما من شاید همه چیز را فراموش شده می بینم . از سارا خبری نیست شعر می خواند وهمه را مسرور می سازد ومن دیگر از واژه هایش پی تحسینی برنمی آیم خسته هستم ودیگر انتظار برایم پیر شده وحرفهای زمانه لذتی ندارد . آیا بت زمان قابل شکستن است . هیهات هیهات از ترسیم این زمانه که قلب مرا می فشارد و آیا لذت را باید احساس کرد . در زمانه ای نزدیک صدای واژه یابهای دانشجو در تکاپوی به سخره گرفتنی شنیده شد زیرا آنها آمدند تا پیامهایی را نثارم کنن خسته هستم و خواهرم از داشته ها می گوید تا با این استدلالها بتوانم روی خوش زندگی را لمس کنم من دو روی این سکه را لمس واز درون راضی هستم اما ای کاش لبخندهایم قهقهه می شد ومن استدلال برای لمس آن روی سکه را نمی کردم .
ما را در سایت مدرس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 128