مامان صدایش کردم وپاسخی نیامد انگار بابا هم اورا گاهی صدا می کندولی مامان نیست که جواب بدهد دلم میخواد مامانم رو ببینم بگم مامان ازم راضی باش . به خودم میگم چرا اون روزی که رفت سرش رو رو پاهام نگذاشتم وحلالیت نخواستم الان مامانم سه سال و اندی است که از پیش ما رفته هر روز با بچه ها پیشش میریم وانگار که هنوز فرصت دیدار هست حرفهای ناگفته را به روزهای آتی می سپاریم مامان قبله گاه دلم است وبابا سایه بالای سرم . کاش مامانم بامن نجوا می کرد ومن صندوقچه دلش می شدم آیا دیگران به او نزدیکتر بودند نمی دانم من همیشه دوست داشتم تمام وقایع روز را برایش تعریف کنم ولی این سالها از همه فاصله گرفتم واز او هم مامان مرا ببخش. از خوابهایم چیزی بیاد نمی آورم ومامان رو نمیبینمامروز شنبه است ومن ذکر روز شنبه را برای شادیش می خوانم زهرا هم همینطور وبقیه سر سفره که می شستیم آرزو میکردم این هشت بچه جمع مارا بزرگتر کنند و خانواده ما قطبی در عالم امکان باشند ولی خدا به حرفم خوب گوش نکرد مامان رفت در حالیکه سفره ما اونطور که دوست داشتم بزرگتر پهن نشد .
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعت 14:14  توسط مستوره |
مدرس...ما را در سایت مدرس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 145