شبکاری

خرید بک لینک
ارباب رجوع آمده بود و ادعا داشت که مسئولش با او خوب برخورد نکرده است با او کمی حرف زدم و رفت یادم اومد که من در زمان طرحم چگونه رفتار می کردم توی بخش نشسته بودم که همکارم اومد پیشم با سابقه بود و شبکاری نمیتونست بده منو که دید گفت فلانی من این ماه یکی از شبکاری هام تو هفته ای افتاده که تو شبکاری نداری شب منو میای من نگاه برنامه کردم و چون دوستش داشتم گفتم باشه آخه من هم شبکاری دوست نداشتم واینو همه میدونستند هفته ای یک شب برام میذاشتند بعدازاون مکالمه دوستانه دیدم که فردای اون شبی رو که من قبول کرده بودم شب بیام برام شبکاری گذاشتند وبه من گفتند حالا که میتونی شب بیای بیا اینم شب خودت . همکارم ناراحت شد وگفت تو دیگه شب منو نمیای گفتم میام این شبو عوض می کنم . رفتم پیش مترون بیمارستان وبه او گفتم که شبمو برام عوض کنه اون هم هی امروز وفردا می کرد تا اینکه یک روز صبح رفتم بیمارستان اون تو بخش رفته بود منم رفتم اونجا داشت کمک بچه ها رگ می گرفت من منتظر ماندم اما او مرتب خودش را مشغول نشان میداد گفتم امشب رو من چکار کنم یکدفعه شروع به فریاد کشیدن کرد مگر نمیبینی حالا من باید شب تورو درست کنم یادمه هرچی دلش خواست دری وری گفت دنیا دور سرم می چرخید راه برگشت را نمیدانستم صدای همکاران را می شنیدم بیا بشین اما من بغضم را فرو می خوردم قطرات اشک بر صورتم جاری بود و شوهرخواهرم جلوی درب بیمارستان منتظرم بود همه دیدند که گریه میکنم اما کسی چیزی نپرسید بالاخره رئیس بیمارستان را دیدم وتمام شد شب به بیمارستان رفتم وگفتم من اومدم اما همکاران و سوپروایزر که خدا رحمتش کند گفتند برو نیازی نیست ومن بواسطه موافقت رئیس بیمارستان ومحبت همکاران آن شب به خانه برگشتم .

مدرس...

ما را در سایت مدرس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 2:19

صفحه بندی