شرم نشد کسی از من شرم نکرد و سرنوشت پدر را با خود برد پدر مهربانم را از من گرفتند ومن دوباره تنهاتر از قبل به زندگیم ادامه می دهم من که برای گریه کردنم دلهره انگ جنون داشتم دوباره جنگیدم تا بتوانم من شوم خدایا امانت مرا مراقبت کن تو خود شاهدی که پدر را چگونه خواهرانم پرستاری می کردند خدایا امانتهایم را به تو سپردم تو عادلی پس مراقب آنها باش پدر در روز جمعه در دهه کرامت و در بانگ اذان ظهر پرواز کرد آغوشم را وقلبم را برایش در طپش لحظه ها نگاه میدارم .پدر بعداز مادر غرور زندگانیم بود خداحافظ ودیدارمان در سرای بیگناهان بعداز مرگ . شعرهایت را نجواگونه خواهم خواند پدر دوستت دارم . مدرس...
ما را در سایت مدرس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:39